
بیدل دهلوی- غزل شماره 1275
دماغ بلبل ما کی هوای بال و پر دارد؟
ز اوراق کتابِ رنگ گل جزوی به سر دارد
چه امکان است گیرد بهره ای شوق از خط خوبان
نگاه بوالهوس از سرمه هم خاکی به سردارد
چو برگ گل کز آسیب نسیمی رنگ میبازد
تن نازک مزاج او ز بوی گل خطر دارد
توان از نرمی دل محرم درد جهان گشتن
که طبع مومیایی از شکستنها خبر دارد
بغیر از خاک گردیدن پناهی نیست ظالم را
که تیغِ شعله در خاکستر امّید سپر دارد
مباد از صحبت آیینه ناگه منفعل گردی
که آن گستاخ روی سنگدل دامان تر دارد
شدم خاک و ز وحشت بر نمیآید غبار من
به خاکستر هنوز این شعلهٔ افسرده پر دارد
دل آسوده تشویش بلای دیگر است اینجا
صدف ایمن نباشد از شکستن تا گهر دارد
بغیر از خودگدازی چیست در بنیاد محرومی
دل عاشق همین خون گشتنی دارد اگر دارد
به نومیدی ز امّید ثمر برگ قناعت کن
که نخل باغِ فرصت ریشه در طبع شرر دارد
ز ناهنجاری مغرور جاه ایمن مشو بیدل
لگداندازیی بر پرده دارد هرکه خر دارد