
بیدل دهلوی- غزل شماره 1273
دلها تأمّلْ آینهٔ حُسنِ مطلقند
چندانکه میزنند نفس شاهد حقند
طبعت مباد منکر موهومی مثال
کاین نقشها به خانهٔ آیینه رونقند
چون گردباد فاختههای ریاضِ انس
هرچند میپرند به گردون مطوّقند
در مکتبِ ادب رقمانِ رموزِ عشق
کام و زبان بهم چو قلمهای بیشقند
جز مکر در طبیعت زهّاد شهر نیست
این گربهطینتان همه یک چشم ازرقند
در جنّتی که وعدهٔ نعمت شنیدهای
آدم کجاست اکثر سکّانْش احمقند
این هرزه فطرتانِ به هر علم و فن دخیل
در نسخهٔ قدیم عبارات ملحقند
شرم طلب هم آینهدار هدایتی است
پلها بر این محیط نگون گشته زورقند
بیدل کباب سوختگانم که چون سپند
درآتشند و گرم شلنگ معلّقند