
بیدل دهلوی- غزل شماره 1270
دل گداخته بر ششجهت بغل وا کرد
جهان به شیشه گرفت این پری چه انشا کرد
ستم نصیب دلم من کجا و درد کجا؟
نفس به کوچهٔ نی رفت و ناله پیدا کرد
ز شرم چشم تو دارد خیالم انجمنی
که باید از عرقم سیر جام و مینا کرد
چه سِحر بود که افسون بینیازی عشق
مرا به خاک نشاند و ترا تماشا کرد
به فکر کار دل افتادم از چکیدن اشک
شکست شیشه به رویم در حلب وا کرد
ازین بساط گذشتم ولی نفهمیدم
که وضع پیکر خم با که این مدارا کرد
چو شمع صورت بیداریام چه امکان داشت
سری که رفت ز دوشم اشارت پا کرد
نهفت معنی مکشوف بیتأمّلیام
نبستن مژه آفاق را معمّا کرد
جنون بیخودی یی پیش برد سعی امل
که کار عالم امروز نذر فردا کرد
فسردنی است سرانجام عافیتطلبان
محیط این گره از رشتهٔ گهر وا کرد
خیال اگر همه فردوس در بغل دارد
قفای زانوی حسرت نمیتوان جا کرد
دلیلِ الفتِ اسباب غیر عجز نبود
پر شکستهٔ ما سیر این قفسها کرد
نداشت ظاهر و مظهر جهانِ یکتایی
جنونِ آینه در دست خنده بر ما کرد
درین هوسکده از من چه دیدهای بیدل
به عالمی که نیام بایدم تماشا کرد