
بیدل دهلوی- غزل شماره 1268
دل شهرهٔ تسلیم ز ضبط نفسم شد
قلقل به لب شیشه شکستن جرسم شد
پرواز ضعیفان تب و تاب مژه دارد
بالی نگشودم که نه چاک قفسم شد
فریاد ز گیرایی قلّابِ محبّت
هر سو که گذشتم مژۀ او عسسم شد
تا چاشنی بوسی از آن لعل گرفتم
شیرینی لذّات دو عالم مگسم شد
گفتم به نوایی رسم از سازِ سلامت
دل زمزمهْ تعلیمِ نی بینفسم شد
کو خواب عدم کز تب و تابم کند ایمن
چون شمع گشاد مژه در دیده خسم شد
بر هر خس و خاری که در این باغ رسیدم
شرم نرسیدن ثمر پیشرسم شد
سرتا قدمم در عرقِ شمع فرو رفت
یارب! ز کجا سیر گریبان هوسم شد
عنقای جهانِ خودم امّا چه توان کرد؟
این یک دو نفس الفت بیدل قفسم شد