
بیدل دهلوی- غزل شماره 1266
دل سحرگاهی به گلشن یاد آن رخسار کرد
اشکِ شبنم برگ گل را رخت آتشکار کرد
نازِ غفلت میکشیم از التفات آن نگاه
خواب ما را سایهٔ مژگان او بیدار کرد
قید آگاهی چه مقدار از حقیقت غافلست
گِرد خود گردیدنم خجلت کش زنّار کرد
آه از آن بی پرده رخساری که شرم جلوهاش
چشم ما پوشیده یعنی وعدۀ دیدار کرد
عالم بیدستگاهی نالهْ سامان بوده است
هر که از پرواز مانْد آرایش منقار کرد
یکجهان پست و بلند آفتْ کمینِ جهد بود
چینِ دامانِ هوس را کوتهی هموار کرد
دعوی هستی عدم را انفعال نیستی ست
اینکه من یاد تو کردم فطرت استغفار کرد
رنج دنیا، فکر عقبا، داغ حرمان، درد دل
یک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد
نیست غم بر شمع ما گر یک دو لب خندید صبح
گریهٔ ما نیز با ما این ادا بسیار کرد
از سر ما بینوایان سایه تا دارد دریغ
خانهٔ خورشید را هم چرخ بی دیوار کرد
بیتکلّف بود هستی لیک فکر بد معاش
جامهٔ عریانی ما را گریبان دار کرد
دردسر کم بود تا تدبیر صندل محو بود
صنعت بالین و بستر خلق را بیمار کرد
آبیارِ مزرعِ اخلاق اگر باشد وفاق
جای گندم آدمیّت میتوان انبار کرد
سرکشید امروز بیدل از بنایِ اعتبار
آنقدر پستی که نتوان از دنائت عار کرد