
بیدل دهلوی- غزل شماره 1265
دل ز هر اندیشه با رنگی مقابل میشود
درخور تمثال این آیینه بسمل میشود
آفت اشک است موقوف مژه برهم زدن
ریشهٔ ما گر بجنبد برق حاصل میشود
لب فروبندیم تا رفع دویی انشا کنیم
در میان ما و تو ما و تو حایل میشود
گاهِ رحلت نیست تحریک نفس بی وحشتی
جهد رهرو بیشتر در قرب منزل می شود
خامشی را دام راحت کن که اینجا بحر هم
هر قدر دزدد نفس در خویش ساحل میشود
گرد بیقدری عروج دستگاهِ حاجت است
اعتبار رفته آب روی سایل میشود
آنقدر آبم ز ننگ منّت ابنای دهر
کز ندامت خاک گر ریزم به سر گل میشود
دمگاهِ عشق خالی نیست از نخجیرِ حسن
حلقهٔ آغوش مجنون عرضِ محمل میشود
مرگ صاحبدل جهانی را دلیل کلفت است
شمع چون خاموش گردد داغ محفل میشود
عالمی را کلفتْ اندودِ تحیّر کرده ام
با هزار آیینه یک آهم مقابل میشود
مژده ای بیدل! که امشب از تغافلهای ناز
آرزوها باز خون میگردد و دل میشود