
بیدل دهلوی- غزل شماره 1260
دلدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند
با ما نشانِ برگِ گلی زان بهار ماند
خمیازه سنجِ تهمتِ عیشِ رمیدهایم
می آنقدر نبود که رنج خمار ماند
از برگ گل درین چمن وحشتْ آبیار
خواهد پری ز طایرِ رنگِ بهار ماند
یأسم نداد رخصت اظهار نالهای
چندن شکست دل که نفس در غبار ماند
آگاهیم سراغ تسلّی نمیدهد
از جوهر آب آینهام موجدار ماند
غفلت به ناز بالشِ گل داد تکیهام
پای به خواب رفتهٔ من در نگار ماند
آنجا که من ز دستِ نفس عجز میکشم
دست هزار سنگ به زیر شرار ماند
باید به فرصتِ طربم خون گریستن
تمثال رفت و آینه تهمتْ شکار ماند
یعقوبوار چشم سفیدی شکوفه کرد
با من همین گل از چمنِ انتظار ماند
بیدل از آن بهار که توفانِ جلوه داشت
رنگم شکست و آینهای در کنار ماند