
بیدل دهلوی- غزل شماره 1252
دل تا به کیام جز پیِ آزار نگردد
ظلم است گر این آبله هموار نگردد
عمری ست به تسلیم دوتایم چه توان کرد؟
بر دوشِ کسی نام نفس بار نگردد
بند لب عاشق نشود مُهرِ خموشی
در نی گرهی نیست که منقار نگردد
حیف از قدم مرد که در عرصهٔ همّت
سربازی شمعش گلِ دستار نگردد
مطلوب جگرسوختگان سوز و گدازیست
پروانه به گرد گل و گلزار نگردد
برگشتن از آن انجمنِ انس محال است
هشدار که قاصد ز بر یار نگردد
بر نقطهٔ دل یک خطِ تحقیق تمام است
پرگار بر این دایره هر بار نگردد
بیرون نتوان رفت به هر کلفت از این بزم
گر تنگی اخلاق دل افشار نگردد
بیباکی سعی تو به عجز است دلیلت
گر پا نزنی آبله بیدار نگردد
بگذار دو روزی ز هوس گرد برآریم
هستی سر وهمیست که بسیار نگردد
هرچند حیا بابِ ادبگاهِ وصالست
یارب مژه پیش تو نگونسار نگردد
بیدل به سر از پرتوِ خورشید تو دارد
آن سایه که پیش و پس دیوار نگردد