
بیدل دهلوی- غزل شماره 1249
دل به خرسندی اگر ترکِ هوس میگیرد
کامِ عشرت ز نشاطِ همه کس میگیرد
نیست اقبال چو اسبابِ ندامتِ دربار
عبرت از بالِ هما بالِ مگس میگیرد
زندگی شبههٔ هستیست که مانند حباب
هر که هست آینهای پیشِ نفس میگیرد
بگذر از فکرِ اقامت که به هر چشم زدن
کاروان صورت آوازِ جرس میگیرد
از ودیعت سپریهای فلک، یأس مسنج
به تو این سفله چه دادهست که پس میگیرد؟
التقاتِ ضعفا پایۀ اقبالِ رساست
شعله است آتش اگر دامنِ خس میگیرد
سرمه رنگ است غبارِ گذرِ خاموشان
ای نفس، ناله نگردی که عسس میگیرد
قطع امّید کن از عمر که موی پیری
شاهبازی ست که چون صبح، نفس میگیرد
ناله باب است در آن شهر که ما قافلهایم
سودها مفتِ رفیقی که جرس میگیرد
طالب بیخبری باش که در دشتِ طلب
رفتن از خویش، سراغِ همه کس میگیرد
بیدل این دامگه از صیدِ تماشا خالیست
مفت چشمی که نگاهی به قفس میگیرد