
بیدل دهلوی- غزل شماره 1245
دل باز به جوش یارب آمد
شب رفت و سحر نشد شب آمد
اشک از مژه بسکه بیاثر ریخت
رحمم به زوال کوکب آمد
بی روی تو یاد خلد کردم
مرگی به عیادت تب آمد
شرمندهٔ رسم انتظارم
جانی که نبود بر لب آمد
مستان خبریست در خطِ جام
قاصد ز دیار مشرب آمد
وضعِ عقلای عصر دیدم
دیوانهٔ ما مؤدّب آمد
از اهل دُوَل حیا مجویید
اخلاق کجاست؟ منصب آمد
از رفتن آبرو خبر گیر
هرجا اظهار مطلب آمد
گفتم: چو سخن، رسم به گوشی
هر گام به پیش من لب آمد
راحت در کسب نیستی بود
از هر عمل این مجرّب آمد
بیدل نشدم دچار تحقیق
آیینه به دست من شب آمد