دل از نیرنگ آگاهی به چندین پیشه می‌افتد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1241

 

دل از نیرنگ آگاهی به چندین پیشه می‌افتد

گره از دانه چون واشد به دامِ ریشه می‌افتد

دو تا شو در خیال او که سعی‌ کوهکن اینجا

کشد تا صورت شیرین به پای تیشه‌ می‌افتد

ندارد محفلِ دیر و حرم پروانه‌ای دیگر

به‌ هر آتش همان یک شوق حسرت‌پیشه‌ می‌افتد

ز درد ناقبولیهای اهل دل مشو غافل

که می هم ناله دارد تا ز چشمِ شیشه می‌افتد

ندانم کیست خضرِ مقصدِ آوارگی هایم

که هر جا می‌روم راهم همان در بیشه‌ می‌افتد

بنایِ عشق تعمیرِ هوسها برنمی‌دارد

نهالِ شعله‌ گر آبش دهی از ریشه می‌افتد

به این‌ کلفت نمی‌دانم‌ که بست اجزایِ مضمونم

که از یادم گره در رشتهٔ اندیشه می‌افتد

تحیّر بال و پر شد شوخی نظّارهٔ ما را

چو دل آیینه ‌گردد پُر تماشا پیشه می‌افتد

به هر جا نرگست از جیبِ مستی سر برون آرد

شکستِ رنگِ صهبا در بنای شیشه می‌افتد

جهان از پرتو عشقت چراغان شد که هر خاری

به‌ شمعی می‌رسد، چون آتش اندر بیشه‌ می‌افتد

چنان در بیستونِ سینه‌ گرم‌ کاوشم بیدل

که خون از ناخن من چون شرار از تیشه می ا‌فتد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها