
بیدل دهلوی- غزل شماره 1229
در عشق آنکه قابلِ دردش ندیدهاند
حیزیست کز قلمروِ مردش ندیده اند
گلها که بر نسیمِ بهار است نازشان
از بادِ مهرگان دم سردش ندیدهاند
خلقی خیال بازِ فریبند زیر چرخ
خال زیاد تختهٔ نردش ندیدهاند
واماندهاند خلق به پیچ و خمِ حسد
کیفیّت حقیقتِ فردش ندیدهاند
بر سایه بستهاند حریفان غبارِ عجز
جولان کوه و دشت نوردش ندیدهاند
سامانِ نوبهارِ گلستانِ ما و من
رنگ پریدهایست که گردش ندیدهاند
از گاوِ آسمان چه تمتّع برَد کسی؟
شیرِ سفید و روغن زردش ندیدهاند
ای بیخبر، ز شکوۀ گردون به شرم کوش
آخر ترا حریف نبردش ندیدهاند
بیدل درین بساطِ تماشاییانِ وهم
از دل چه دیدهاند که دردش ندیدهاند؟