داد عشق از بی‌نیازی درسِ طفلانم بیاد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1221

 

داد عشق از بی‌نیازی درسِ طفلانم بیاد

سرِ خطِ معنیست پیش چشم و می‌خوانم بیاد

شرمِ بیدردی مگر بر جبهه‌ام چیند عرق

تا بماند ننگِ خشکیهای مژگانم بیاد

می‌فشارد تنگی این خانه مجنون مرا

گر نباشد وسعت‌آباد بیابانم بیاد

در فراموشی مگر جمعیّتی پیدا کنم

ورنه چون موی سر مجنون پریشانم بیاد

زان ستمهایی که از بیدادِ هجران دیده‌ام

می‌درم پیش تو گر آید گریبانم بیاد

دل کبابِ پرتوِ حسنِ عرقناک که بود

کز هجوم اشک می‌آید چراغانم بیاد

از تغافلخانهٔ ناز تو بیرون نیستم

شیشه‌ای بودم‌ که دارد طاق نسیانم بیاد

زان قدر هوشی‌ که می‌کردم به وهمِ خویش جمع

چون به یادت می‌رسم چیزی نمی‌مانم بیاد

از عدم آنسوتر‌م برده است فکرِ نیستی

نیستم زانها که هستی آرد آسانم بیاد

با خیال رفتگان هم قانعم از بیکسی

کاش گردون واگذارد یادِ دورانم بیاد

بعد ازین غیر از فراموشی‌ که می‌بیند مرا؟

مفت آگاهی اگر روزی دو مهمانم بیاد

بیدل آن دور می و پیمانه‌ام دیگر کجاست

یکدو دم بگذار تا رنگی بگردانم بیاد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها