خوش‌خرامان دادِ طبعِ سست‌بنیادم دهید

بیدل دهلوی- غزل شماره 1216

خوش‌خرامان دادِ طبعِ سست‌بنیادم دهید

خاک من بیش از غباری نیست بر بادم دهید

در فرامش ‌خانهٔ هستی عدم گم کرده‌ام

یادی از کیفیّت آن الفتْ آبادم دهید

از خیالش در دلم ارژنگها خون می‌خورد

یک سرِ مو کاش سر در کلکِ بهزادم دهید

نغمهٔ دردی به صد خونِ جگر پرورده‌ام

گر دماغی هست ‌گاهی دل به فریادم دهید

زین تهی‌دستی ‌که بر سامانِ فقر افزوده‌ام

صفرِ اعدادِ کمالم منصبِ صادم دهید

خون مشتاقان نباید بی‌تأمّل ریختن

زان مژه نیشِ جگرکاوی به فصّادم دهید

فرصتِ سعیِ فنا ذوقِ وصالِ دیگر است

جان‌کنی‌ گر رخصتی دارد به فرهادم دهید

تا نخندد از غبارم تهمتِ آزادگی

بعدِ مردن هم‌ کفِ خاکم به صیّادم دهید

نیست چون آیینهٔ دل پردهٔ ناموسِ حسن

شیشهْ مقداری به یادِ آن پریزادم دهید

پُر فرامش رفته‌ام دور از طربگاهِ وفاق

گر به یاد کس رسم از حال من یادم دهید

سرمه‌ام‌، پیش که نالم‌، شرم آن چشمم‌ گداخت

خامشی هم بی‌تظلّم نیست ‌گر دادم دهید

واگذاریدم چو بیدل با همین یأس و الم

کو دماغ زنده بودن تا دل شادم دهید؟

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها