
بیدل دهلوی- غزل شماره 1215
خوشخرامان اگر اندیشهٔ جولان کردند
گردشِ رنگِ مرا جنبشِ دامان کردند
دام من در گره حلقهٔ افلاک نبود
چون نگاهم قفس از دیدۀ حیران کردند
به سراغم نتوان جز مژه برهم چیدن
داشتم مشتِ غباری که پریشان کردند
به چه امّید درین دشت توان آسودن؟
وحشتی بود که تسلیمِ غزالان کردند
زین چمن حاصل عشّاق همین بس که چو رنگ
چینی از خودشکنی زینتِ دامان کردند
بی قرارانِ ادبپرورِ صحرایِ جنون
سیلها در گره آبله پنهان کردند
سعیِ واماندهٔ خلق آن سوی خود راه نبرد
بسکه دامن ته پا ماند گریبان کردند
نقش بندِ چمنِ وحشت ما بی رنگی است
شد هوا آینه تا ناله نمایان کردند
بحرِ امکان چو گهر شوخی یک موج نداشت
از پریشاننظری اینهمه توفان کردند
جنسِ بازارِ وفا رنگ نمیگرداند
دل چه مقدارگران گشت که ارزان کردند
تا ز یادم نگرانی نکشد خاطر کس
سرنوشتِ من بیدل خطِ نسیان کردند