
بیدل دهلوی- غزل شماره 1210
خلقی ست پراکندهٔ سعیِ هوسی چند
پروازِ جنون کرده به بالِ مگسی چند
کرّ و فر ابنای زمان هیچ ندارد
جز آنکه گسستهست فسار و مرسی چند
چون سبحه ز بس جادهٔ تحقیق نهان است
دارند قدم بر سر هم پیش و پسی چند
کوک است به افسردگی اقبالِ خسیسان
در آتشِ یاقوت فتادهست خسی چند
با زمرۀ اجلاف نسازد، چه کند کس؟
این عالم پوچ است و همین هیچکسی چند
برده است ز اقبال دو عالم گروِ ناز
پایی که درازست ز بیدسترسی چند
در گَردِ مزارات سراغیست بفهمید
پی گم شدنِ قافلهٔ بیجرسی چند
ترک ادب این بس که اسیران محبّت
منقارگشودند ز چاک قفسی چند
نی دیر پرستیم و نه مسجد، نه خرابات
گرم است همین صحبت ما با نفسی چند
بیدل به عرق شستهام از شرم فضولی
مکتوبِ نفس داشت جنونْ ملتمسی چند