حکمِ عشق است‌ که‌ تشریفِ تمنّا بخشند

بیدل دهلوی- غزل شماره 1201

حکمِ عشق است‌ که‌ تشریفِ تمنّا بخشند

داغ این لاله‌سِتانها به دل ما بخشند

نتوان تاخت به اندازِ دماغِ مستان

بالِ شوقی مگر از نشئه به صهبا بخشند

بیدلان خردۀ جانی که نثار تو کنند

نمِ آبی‌ که ندارند به دریا بخشند

چون می از گرمی آن لعل به خون می‌غلتد

گرچه از شعله به یاقوت جگرها بخشند

روشناسانِ جنون از اثرِ نقشِ قدم

جوهرِ هوش به آیینهٔ صحرا بخشند

آرزو داغِ امید است خدایا مپسند

که جگر خون شود و نشئه ‌به صهبا بخشند

ای خوش آن جود که از خجلتِ وضعِ سایل

لب به اظهار نیارند و به ایما بخشند

گر مزاجِ کرم آن است که من می‌دانم

عالمی را به خطای منِ تنها بخشند

تا فسردن نکشد ریشهٔ جولانِ امید

بهْ که چون تخم به هر آبله صد پا بخشند

شررِ عافیتْ آوارهٔ دلتنگِ مرا

سنگ هم دامن صحراست اگر جا بخشند

قول و فعل نفَس افسانهٔ باد است اینجا

من نه آنم‌ که نبخشند مرا یا بخشند

به جنابِ کرم افسونِ ورع پیش مبر

بی‌گناهی گنهی نیست که آنجا بخشند

در مقامی‌ که شفاعت خطِ آمرزش‌هاست

جرم مستان به صفای دل مینا بخشند

به پرِ کاه‌ که بسته است حسابِ پرواز

دارم امّید که بر ناکسی‌ام وابخشند

پادشاهی به جنون جمع نگردد بیدل

تاج گیرند اگر آبلهٔ پا بخشند

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها