حُسن، ‌کلاهِ هوسی ‌گر به تجمّل شکند

بیدل دهلوی- غزل شماره 1198

حُسن، ‌کلاهِ هوسی ‌گر به تجمّل شکند

بهْ‌ که دل از ما ببرد بر سرِ کاکل شکند

بس که به ‌گلزارِ وفا مشترک افتاده حیا

رنگ ‌گل آید به صدا گر پر بلبل شکند

مجملت آمد به نظر پردهٔ تفصیل مدر

جزو پراکنده مباد آینۀ ‌کل شکند

شمعِ‌ِ بساطِ طرب است آنکه درین دشتِ تعب

سر به هوا، پای به دامانِ توکّل شکند

خواجه ز رنج‌ کر و فر، از چه بَرَد بوی اثر

باز ندارد همه ‌گر پشت خر از جل ‌شکند

در ادبِ بدگهران موعظهٔ شرم مخوان

گردن این خیره‌ سران گر شکند غل شکند

پایهٔ اقبال بلند آنهمه چون شمع مچین

کاخر کارت به عرق شرم تنزّل شکند

از طلبِ هرزه‌درا، چند دهی زحمت پا

کاش درین بحرِ سراب آبله‌ای پل شکند

دل چه‌ کند با من و ما؟ تا شود ایمن ز بلا

کوه هم آخِر ز صدا شیشه به قلقل ‌شکند

سیری چشم است همان جرعه‌کشِ دورِ غنا

رنگِ خمار تو مگر این دو قدح مل شکند

صبح ز شبنم همه‌ تن چشم شد از شوق چمن

هرکه درین باغ رسید آینه بر گل شکند

انجمنی را که دهند آب ز توصیفِ خطت

دودِ چراغش همه شب طرّهٔ سنبل شکند

چرخ محال است دهد داد دل بیدل ما

گردش آن چشم مگر جامِ تغافل شکند

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها