
بیدل دهلوی- غزل شماره 1197
حُسنِ بیشرم ازهجومِ بوالهوس محشر شود
ایمن از گلچین نباشد باغ چون بیدر شود
سادهلوحیهای دل عمریست سرمشقِ غناست
آرزو یارب مباد این صفحه را مسطر شود
خاکِ اربابِ نظر سامانِ نورِ آگهی است
سرمه باید کرد اگر آیینه خاکستر شود
شوخی حرف از زبانِ شرمسار ما مخواه
طایر از پرواز میماند چو بالش تر شود
صفحهٔ دل را به داغی میتوان آیینه کرد
لفظ از یک نقطه صاحب معنی دیگرشود
آسمان مشکل به آسانی دهد پردازِ دل
بحر توفانها کند تا قطرهای گوهر شود
ناتوانی سر متاب از جادۀ تسلیمِ عشق
خاک چون در سایۀ خورشید خوابد زر شود
سایهوار از بیکسیها حیلهجوی غیرتم
بر سرم گر خاک هم دستی کشد افسر شود
حسرت مخموری آن چشم میگون بردهام
سرنوشت خاک من یارب خطِ ساغرشود
ای جنونْ تعمیر از تشویشِ آسودن برآ
جانِ سختت چند خشت این کهن منظر شود
آرمیدن کو؟ گرفتم ساعتی چون گردباد
در سرِ خاکت هوایی پیچد و افسر شود
بیدل از سرگشتگانی، منزلت آوارگیست
اضطرابت چند چون ریگ روان رهبر شود