
بیدل دهلوی- غزل شماره 1194
حسرتِ زلفِ توام بود شکستم دادند
وصل میخواستم آیینه به دستم دادند
بیخود شیوهٔ نازم که به یک ساغرِ رنگ
نُه فلک گردش از آن نرگس مستم دادند
دلِ خون گشته که آیینهٔ درد است امروز
حیرتی بود که در روز الستم دادند
صد چمن جلوه ببالد زغبارم تا حشر
که به جولان تو یک رنگ شکستم دادند
فالِ جولان چه زنم؟ قطرهٔ گوهر شدهام
آنقدَر جهد که یک آبله بستم، دادند
بهرِ تسلیمِ غبارِ به هوا رفتهٔ من
سجده کم نیست به هرجا که نشستم دادند
چه توان کرد؟ که در قافلهٔ عرضِ نیاز
جرسْ آهنگ، دلِ نالهپرستم دادند
نُه فلک دایرهٔ مرکزِ تسلیم من است
دستگاه عجب از همّت پستم دادند
ناوکِ همّتم از جوشنِ اسباب گذشت
به تغافل چقدَر صافیِ شستم دادند
بیدل از قسمتِ تشریفِ ازل هیچ مپرس
اینقدرِ دامنِ آلوده که هستم، دادند