حسرت‌، پیامِ بیکسی آخِر به یار بُرد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1192

حسرت‌، پیامِ بیکسی آخِر به یار بُرد

قاصد نبُرد نامهٔ من انتظار برد

قطع جهات کرده‌ام از انس بوریا

افتادگی به هر طرفم نی سوار برد

در هجر و وصل آب نگشتم چه فایده

بی‌انفعالی‌ام همه جا شرمسار برد

حیف از کسی ‌که ضبط عنانِ سخن نداشت

تمکین ز سنگ‌، خفّت وضع شرار برد

مردان‌! ز کینه‌خو‌اهی دونان حذر کنید

خونِ سگان ز ننگ دم ذوالفقار برد

بی‌رتبه نیست دعوی حق با وجود لاف

منصور را بلندتر از خلق‌، دار برد

گردنکشی ز عجزپرستان چه ممکن است؟

انگشت هم ز پردۀ ما زینهار برد

زین دشت جز وبالِ تعلّق نچیده‌ایم

آن دامنی ‌که کسوت ما داشت خار برد

قدرِ حضورِ بحر ندانست زورقم

غفلت برای سوختنم بر کنار برد

آیینه‌خانه بود تماشاگهِ ظهور

سیرِ بهارِ رنگ به خویشم دچار برد

آخِر هوای وصل توام‌ کرد بی‌سراغ

چندان تپید دل‌ که ز خاکم غبار برد

هستی صفایِ جوهرِ تحقیقِ کس نخواست

هرکس نفس ز خلق یک آیینه‌وار برد

بیدل هجوم قلقل میناست ششجهت

با هر صدایی از خودم این کوهسار برد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها