حرص پیری شیألله از خروشم می‌کشد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1187

حرص پیری شیألله از خروشم می‌کشد

قامتِ خم طُرفه زنبیلی به دوشم می‌کشد

عبرت حالِ کتان پُر روشن است از ماهتاب

غفلتی دارم که آخر پنبه گوشم می‌کشد

شرمسارِ طبعِ مجبورم‌ که با آن سازِ عجز

انتقام از اختیارِ هرزه‌کوشم می‌کشد

معنی ‌خاصی ز حرف و صوت انشاکردنی‌ست

گفتگو آخر به ‌آن لعلِ خموشم می‌کشد

سرخوشِ پیمانهٔ یادِ نگاهِ کیستم

رنگ‌ گرداندن به ‌کوی میفروشم می کشد

فرصتِ هستی درین میخانه پُر بی‌مهلت است

همچو می خُم تا به‌ ساغر یک دو جوشم‌ می ‌کشد

آفتابم رشتهٔ سازِ سحر نگسسته است

آرزو بر تختِ شاهی خرقه‌پوشم می‌کشد

زین همه شوری ‌که دارد کارگاهِ اعتبار

اندکی افسانهٔ مجنون به هوشم می‌کشد

نقش پای رفتگان‌، صفرِ کتابِ عبرت است

دیده هر جا حلقه می‌یابد به ‌گوشم می‌کشد

بر که بندم بیدل از غفلت خطای زندگی

کم‌ گناهی نیست‌ گر دوشم به دوشم می‌کشد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها