
بیدل دهلوی- غزل شماره 1185
حدیثِ عشق شود ناله ترجمانش و لرزد
چو شیشه دل که کشد تیغ از میانش و لرزد
قیامت است بر آن بلبلی که از ادبِ گل
پرِ شکسته کشد سر ز آشیانش و لرزد
به هر نفس زدن از دل تپیدن است پرافشان
چو ناخدا گسلد ربط بادبانش و لرزد
به وحشتیاست درین عرصه برقتازی فرصت
که پیکِ وهم زند دست درعنانش و لرزد
به خون تپیدۀ ضبطِ شکسته رنگیِ خویشم
چو مفلسی که شود گنج زر عیانش و لرزد
اگر به خامه دهم عرض دستگاه ضعیفی
ز ناله رشته کشد مغزِ استخوانش و لرزد
ز سوز سینۀ من هر که واکشد سرِ حرفی
چو نبضِ تبزده برخود تپد زبانش و لرزد
به عرصهای که شود پرفشان نهیبِ خدنگت
فلک چو شست ببوسد زهِ کمانش و لرزد
خیالِ چینِ جبینت به بحر اگر بستیزد
به تن ز موج دوَد رعشه ناگهانش و لرزد
گداخت زَهرهٔ نظّاره دورباشِ حیایت
چو شبروی که کند بیمْ پاسبانش و لرزد
شکستهرنگی عاشق اگر رسد به خیالش
چو شاخ گل برد اندیشهٔ خزانش و لرزد
غبارِ هستی بیدل ز شرمِ بیکسی خود
به خاک نیز کند یاد آستانش و لرزد
حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگارد
چو رشته تاب خورد خامه در بنانش و لرزد