حاضران از دور چون محشر خروشم دیده‌اند

بیدل دهلوی- غزل شماره 1183

حاضران از دور چون محشر خروشم دیده‌اند

دیده‌ها باز است لیک از راهِ گوشم دیده‌اند

با خُمِ شوقم چه نسبت زاهد افسرده را؟

میکشان هم یک دو ساغروار جوشم دیده‌اند

سایه زنگِ‌ کلفتِ آیینهٔ خورشید نیست

نشئهٔ صافم چه شد گر دُرد نوشم دیده اند

صورت پا در رکابی همچو شمع استاده‌ام

رفته خواهد بود سر هم‌ گر به دوشم دیده‌اند

در خراباتی که حرفِ نرگسِ مخمور اوست

کم جنونی نیست یاران‌ گر به هوشم دیده‌اند

تهمت‌آلودِ نفس چندین گریبان می‌درد

چون سحر عریانم امّا خرقه‌پوشم دیده‌اند

کنجِ فقرم چون شرارِ سنگ، بزمِ ایمنی‌ست

مصلحتها در چراغانِ خموشم دیده‌اند

فرصتِ ناز گلم پُر بیدماغ رنگ و بوست

خنده بر لب در دکان گلفروشم دید‌ه اند

حال می‌پندارم و ماضی است استقبال من

در نظر می‌آیم امروزی که دوشم دیده‌اند

شبنم‌آرایی‌ست بیدل شوخیِ آثارِ صبح

هر کجا گل کرده باشم شرم‌کوشم دیده‌اند

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها