حاصلم زین مزرعِ بی‌بر نمی‌دانم چه شد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1182

حاصلم زین مزرعِ بی‌بر نمی‌دانم چه شد

خاک بودم، خون شدم، دیگر نمی‌دانم چه شد

ناله بالی می‌زند دیگر مپرس از حال دل

رشته در خون می‌تپد، گوهر نمی‌دانم چه شد

ساختم با غم، دماغِ ساغرِ عیشم نماند

در بهشت آتش زدم کوثر نمی‌دانم چه شد

محرم عجزْ آشناییهای حیرت نیستیم

اینقدر دانم ‌که سعی پر نمی‌دانم چه شد

بیش ازین در خلوتِ تحقیقِ وصلم بار نیست

جستجوها خاک شد دیگر نمی‌دانم چه شد

مشتِ خونی ‌کز تپیدن صد جهان امّید داشت

تا درت دل بود، آنسوتر نمی‌دانم چه شد

سیرِ حسنی داشتم در حیرت‌آباد خیال

تا شکست آیینه‌ام دلبر نمی‌دانم چه شد

دی من و صوفی به درسِ معرفت پرداختیم

او رقم‌ گُم‌ کرد و من دفتر نمی‌دانم چه شد

بیدماغِ طاقت از سودای هستی فارغ‌ است

تا چو اشک از پا فتادم سر نمی‌دانم چه شد

بیدل اکنون با خودم غیر از ندامت هیج نیست

آنچه بی‌خود داشتم در بر نمی‌دانم چه شد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها