
بیدل دهلوی- غزل شماره 1181
حاصلِ عافیت آنها که به دامن کردند
چو خموشی نفسِ سوخته خرمن کردند
دل ز هستی چه خیال است مکدّر نشود؟
از نفس، خانهٔ این آینه روشن کردند
شعلهٔ دردم و زین لالهسِتان میجوشم
هرکجا داغ تو بود آینهٔ من کردند
آه ازین جلوهفروشانِ مروّتْ دشمن
کز تغافل چقدر آینه آهن کردند
جلوه آنجا که بهارِ چمنِ بیرنگیست
صیقلِ آینه موقوفِ شکستن کردند
در مقامی که تمنّا به خیالت میسوخت
شرری جَست ز دل وادی ایمن کردند
چون نفس جرأتِ جولان، چقدر بیدردیست
پای ما را که ز دل آبله دامن کردند
نوبهار آنهمه مشّاطگی خاک نداشت
خون ما ریخت به این رنگ که گلشن کردند
نرگسستانِ جهان وعدهگه دیداریست
کز تحیّر همه جا آینه خرمن کردند
ای خوش آن موج که در طبعِ گهر خاک شود
عجزِ بالیدهٔ ما را رگ گردن کردند
زخم در کیش ضعیفی اثرْ ایجاد رفوست
کشتهٔ رشکم از آن تیغ که سوزن کردند
یک سپند آنهمه سامان نفروشد بیدل
عقدهای داشت دلِ سوخته شیون کردند