
بیدل دهلوی- غزل شماره 1176
چه شمع امشب در این محفل چمنپرداز میآید
که آوازِ پرِ پروانه هم گلباز میآید
نسیمی گویی از گلزارِ الفت باز میآید
که مشتِ خاک من چون چشم در پرواز میآید
من و نظّارۀ حسنی که از بیگانه خوییها
در آغوش است و دور از یک نگاه انداز میآید
ز پشآهنگی قانونِ حسرتها چه میپرسی
شکست از هرچه باشد از دلم آواز میآید
پرافشانِ هوایِ کیستم یارب که در یادش
نفس در پردهٔ اندیشهام گلباز میآید
ز دریا، بازگشت قطره، گوهر در گره دارد
نیاز من ز طوف جلوهٔ او ناز میآید
چه حاجت مطربِ دیگر طربگاهِ محبّت را
که از یک دل تپیدن کارِ چندین ساز میآید
ز خود رفتن اگر مقصود باشد شعلۀ ما را
فسردن نیز دارد آنچه از پرواز میآید
نفس دزدیده ام چون شمع و پنهان نیست داغ دل
هنوز از خامشی بوی لبِ غمّاز میآید
به اشکی فکر استقبالِ آهم میتوان کردن
که گردآلوده از فتحِ طلسمِ راز میآید
هنوز از سختجانی این قدر طاقت گمان دارم
که از خود میتوانم رفت اگر او باز میآید
فسونِ سازِ غفلت گر نگردد پنبهٔ گوشت
چو تار از دستِ بر هم سوده هم آواز میآید
دل هر ذرّه خورشیدی ست امّا جهد کو بیدل
منم آیینه از دستت اگر پرداز میآید