
بیدل دهلوی- غزل شماره 1175
چه شد که قاصدِ امّید لنگ برگردید
زمانِ وصل قریب است رنگ برگردید
به عرصهای که نشانِ یقین بوَد منظور
نشاید از سرِ کیش خدنگ برگردید
به پاسِ غیرت مردی اگر نظر باشد
به فتح هم نتوان بعد جنگ برگردید
به قتل من چقدر سعی داشت مژگانش
که آخر این دمِ تیغِ فرنگ برگردید
نگاهش از کجَکِ سرمه بی جنونی نیست
به عزم فتنه دم این پلنگ برگردید
حذر ز عبرت کار جهان که خلق آنجا
به باغ رفت و ز کام نهنگ برگردید
کمینِ تیغِ اجل فرصتی نمیخواهد
محرّف است زمانی که رنگ برگردید
تنزّه از هوسِ جسم با کدورت ساخت
عنانِ جهد صفاها به زنگ برگردید
وداعِ الفتِ این باغ کن که رنگ بهار
ز بس فضای طرب دید تنگ، برگردید
گذشتهام به شتابی ز خود که نتوانم
به صد هزار قیامت درنگ برگردید
به خوابِ راحتِ کهسار پا زدی بیدل
که از صدای تو پهلوی سنگ برگردید