
بیدل دهلوی- غزل شماره 1171
جهانْ کجاست، گلی زان نقاب میخندد
سحر تبسّمی از آفتاب میخندد
فنای ما چمنآرایِ بینقابیِ اوست
به قدرِ چاکِ کتان، ماهتاب میخندد
تلاشِ آگهیات ننگِ غفلت است اینجا
مژه ز هم نگشایی که خواب میخندد
تهی ز خویش شدن مفتِ آگهی باشد
ز صفر بر خط ما انتخاب میخندد
کجاست فرصت دیگر که ما به خود بالیم
محیط نیز در اینجا حباب میخندد
زعلم وفضل بجزعبرت آنچه جمع کنید
گشادِ هر ورقش بر کتاب میخندد
درنگ، راهبرِ کاروانِ فرصت نیست
کجا رویم که هر سو شتاب میخندد
به درسگاه ادب حرف و صوف مسخرگی ست
ز صد سؤال همین یک جواب میخندد
ز برقِ حسن کسی را مجالِ جرأت نیست
بپوش چشم که حکم حجاب میخندد
زبان به لاف مده، پاسِ شرم مغتنم است
چو بازگشت لب موج آب میخندد
غبار صبح تماشاست هرچه باداباد
تو هم بخند جهان خراب میخندد
دلت چو شمع به هجر که داغ شد بیدل
کز اشک گرم تو بوی کباب میخندد