چون شمع هیچکس به زیانم نمی‌کشد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1168

چون شمع هیچکس به زیانم نمی‌کشد

در خاک و خون به غیرِ زبانم نمی‌کشد

دارد به عرصه‌گاهِ هوس هرزه‌تازِ حرص

دستِ شکسته‌ای‌ که عنانم نمی‌کشد

سیرِ شکسته‌رنگی من ‌کم ز سرمه نیست

عبرت چرا به چشم بتانم نمی‌کشد

تصویر خودفروشیِ لبهای خامشم

جز تخته هیچ جنس دکانم نمی‌کشد

ناگفته بهْ حدیث جفای پری‌رخان

این شکوه تا به مُهرِ دهانم نمی‌کشد

شمشیربرق جوهرِ آهم ولی چه سود

از خودگذشتنی به فسانم نمی‌کشد

شهرت نواست ساز زمینگیری‌ام چو شمع

هرچند خار پا به سنانم نمی‌کشد

مشت خسی ستمکشِ ‌یأسم ‌که موج هم

از ننگ ناکسی به ‌کرانم نمی‌کشد

در پردهٔ ترنگ‌، پری‌خیز نغمه‌ای‌ست

دل جز به‌ کوی شیشه ‌گرانم نمی‌کشد

چون تیشه پیکرِ خمِ من طاقت‌آزماست

مفت مصوِّری‌ که ‌کمانم نمی‌کشد

رختِ شرارِ جسته ندانم ‌کجا برم

دوشِ امید، بار گرانم نمی‌کشد

بیدل ز ننگِ طینتِ بیکار، سوختم

افسوس دستِ من ز حنا نم نمی‌کشد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها