چون شفق از رنگِ خونم هیچکس‌ گلچین نشد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1167

چون شفق از رنگِ خونم هیچکس‌ گلچین نشد

ناخنی هم زین حنای بی‌نمک رنگین نشد

از ازل مغزِ سرِ من پنبهٔ ‌گوش من است

بهر خواب غفلتم دردسر بالین نشد

در محیطی ‌کاستقامت صیدِ دامِ موج بود

گوهرِ بی‌طاقتِ ما محرم تمکین نشد

بی‌لبت از آب حیوان، خضر خونها می‌خورد

تا چرا از خاکسارانِ خطِ مشکین نشد

نازِ هستی در تماشاخانهٔ دل عیب نیست

کیست در سیر بهار آیینهٔ خودبین نشد

بی‌جگر خوردن‌، بهارِ طرز، نتوان تازه‌ کرد

غوطه تا در خون نزد فطرت‌، سخن رنگین نشد

چشمِ زخمم تا به روی تیغ او واکرده‌اند

از روانی موج خون را چون نگه تسکین نشد

بسکه ما را عافیت آیینه‌دارِ آفت است

آشیان هم جز فشار پنجهٔ شاهین نشد

داغم از وارستگیهای دعای بی‌اثر

کز فسونِ مدّعا زحمتکش آمین نشد

عاقل از وضع ضلالت آگهی از کف نداد

بی‌خبر از کفر هم بگذشت و اهل دین نشد

همّت وارستگان واماندۀ اسباب نیست

ز اختلاط سنگ‌، پرواز شرر سنگین نشد

هر قدر بیدل دماغِ سعی راحت سوختیم

همچو آتش جز همان خاکسترم بالین نشد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها