چون شرر اقبالِ هستی بسکه فرصتْ ‌کاه بود

بیدل دهلوی- غزل شماره 1166

چون شرر اقبالِ هستی بسکه فرصتْ ‌کاه بود

هر کجا گُل ‌کرد روز ما، همان بیگاه بود

بر خیالِ پوچ، خلقی تردماغِ ناز سوخت

شعله هم مغرور گل از پرده ‌های کاه بود

فهمِ ناقص رمزِ قرآنِ محبّت درنیافت

ورنه یک سر نالهٔ دل مدّ بسم‌الله بود

فقر با آن عجز، بی‌نقشِ غنا صورت نبست

تا گدا گفتیم نامش، در نگینِ شاه بود

در غرور آبادِ نازش، هستیِ امکان چه یافت؟

هر کجا عَرضِ کتان دادند نور ماه بود

هیچ کافر مبتلای ناقبولیها مباد

یاد ایّامی‌ که ما را در دل کس راه بود

دل به جیب محرمی آخَر نفس را ره نداد

پیچ و تاب ریسمان از خشکی این چاه بود

گرد دامانی نیفشاندیم و فرصتها گذشت

دستِ فقر از آستین هم یک دو چین‌ کوتاه بود

جیبِ خجلت می‌درد ناقدردانیهای درد

چون سحر ما خنده دانستیم و در دل آه بود

تا کجا هنگامهٔ طبعِ فضول آراستن

عمرِ مستعجل ز ننگ وضع ما آگاه بود

می‌تند بیدل جهانی بر تک و تازِ امل

نُه فلک یک ‌گردش ماسورهٔ جولاه بود

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها