
بیدل دهلوی- غزل شماره 1164
چون برگِ گل ز بس پر و بالم شکستهاند
مکتوبِ وحشتم به پرِ رنگ بستهاند
پروانه مشربان به یک اندازِ سوختن
از صد هزار زحمتِ پرواز رستهاند
فرصت، کفیلِ وحشتِ کس نیست زپن چمن
گلها بس است دامنِ رنگی شکستهاند
تمثال من در آینه پیدا نمیشود
در پردۀ خیالِ توام نقش بستهاند
افسردگی به سوختگانت چه میکند؟
اینجا سپندها همه با ناله جستهاند
عالم، تمام خون شد و از چشم ما چکید
خوبان هنوز منکر دلهای خستهاند
آن بیخودان که ضبطِ نفس کردهاند ساز
آسودهتر ز نغمۀ تارِ گسستهاند
آزادگان به گوشهٔ دامن فشاندنی
چون دشت در غبار دو عالم نشستهاند
سر برمکش ز جیب، که گلهای این چمن
از شوقِ غنچگی همه محتاج دستهاند
ما را همان به خاکِ رهِ عجز واگذار
واماندگان در آبله دامن شکستهاند
بیدل ز تنگنای جهانت ملال نیست
پرواز ناله را به قفس ره نبستهاند