جنون اندیشه‌ای بگذار تا دل بر هنر پیچد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1148

جنون اندیشه‌ای بگذار تا دل بر هنر پیچد

به ‌دانش ناز کن، چندانکه سودایی به سر پیچد

حصولِ ‌کام با سعیِ املها برنمی‌آید

عنانِ ریشه دشوار است تحصیلِ ثمر پیچد

نگه محوِ جمال اوست امّا چشمِ آن دارم

که ‌دل ‌هم قطره اشکی‌ گردد و بر چشم تر پیچد

ز آغوشِ نقابش تا قیامت‌ گل توان چیدن

اگر بر عارض رنگین شبی از ناز درپیچد

تواند در تکلّم شکّرستان ریزد از گوهر

لبی‌ کز خامشی موجِ‌ گهر را در شکر پیچد

صدایِ تیغِ او می‌آید از هر موجِ این دریا

در این اندیشه حیران ست دل تا از که سرپیچد

نفس هم برنمی‌دارد دماغِ صبحِ نومیدی

دعای ما کنون خود را به طومارِ دگر پیچد

خوشا قطعِ امید و پرفشانیهای اندازش

که صد عمر ابد در فرصت رقص شرر پیچد

به رنگِ‌ گردباد آن بهْ ‌که وحشت‌پرورِ شوقت

بجای دامنِ پیچیده خود را بر کمر پیچد

چه امکان‌ ست طی ‌گردد بساطِ حسرتِ عاشق

چو مژگان هر دو عالم را مگر بر یکدگر پیچد

تعیّن هرچه باشد خجلتِ دون‌همّتی دارد

به‌ کوتاهی‌ ست‌ میل ‌رشته‌ بر خود هر قدر پیچد

کسی بیدل به سعیِ ‌وحشت از خود برنمی‌آید

ز غفلت تا کجا گردابِ ما از بحرْ سر پیچد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها