
بیدل دهلوی- غزل شماره 1131
جایی که جام در دست آن مه خرام دارد
مژگان گشودن آنجا مهتاب و بام دارد
عام است ذکر عشّاق در معبدِ خیالش
گر برْهَمَن نباشد بت رام رام دارد
دی آن نگارِ مخمور در پرده گردشی داشت
امروز صد خرابات مینا و جام دارد
کممایگان به هر رنگ سامانِ انفعالند
هستی دو روزه عصیان زحمت دوام دارد
رنگ بهار امکان از گردش آفریدند
هر صاف دُردپیماست هر صبح شام دارد
جز انفعال ازین بزم کام دگر مجویید
لذّات عالم خواب یک احتلام دارد
بیتابی نفسها عمری ست دارد آواز
کای صبح پرفشان باش این دشت دام دارد
ضبط نفس در این بحر جمعیّتآفرین است
گوهر هزار قلّاب مصروف کام دارد
آثارِ جوهرِ مرد پنهان نمیتوان کرد
تیغ کشیدهٔ کوه ننگ از نیام دارد
دل را ودیعت وهم باید ز سر ادا کرد
از خلق آنچه دارد آیینه وام دارد
قلقل همین دو حرف است ای شیشه دردسر چند
چیزی بگوی و بگذر قاصد پیام دارد
گفتم به دل که: عمری ست ذوق وصال دارم
خندید کاین خیالت سودای خام دارد
جوش خطی ست بیدل پرگارِ مرکزِ حسن
دود چراغ این بزم پروانه نام دارد