تو کار خویش کن اینجا تویی در من نمی گنجد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1128

تو کار خویش کن اینجا تویی در من نمی گنجد

گریبان عالمی دارد که در دامن نمی‌گنجد

گرفتم نوبهاری پیش خود نشو و نما سر کن

بساط‌آرایی ناز تو در گلخن نمی‌گنجد

چو بوی ‌گل وداعِ کسوتِ ‌هستی‌ ست اظهارت

سرِ مویی اگر بالی به پیراهن نمی‌گنجد

به یکتایی‌ست ربطی تار و پود بی‌نیازی را

که در آغوش‌ چاک اینجا سر سوزن نمی‌گنجد

بساط ماجرای سایه و خورشید طی‌‌ کردم

در آن خلوت که او باشد، خیال من نمی‌گنجد

غرور هستی‌ و فکر حضور حق‌ خیال است این

سری در جیب آگاهی به این ‌گردن نمی‌گنجد

برون‌ تاز است عشق از دامگاه وهمِ جسمانی

تو چاهی در خور خود کنده ای بیژن نمی گنجد

ز پروازِ غبارِ رنگ و بو آواز می‌آید

که بال‌افشانی عنقا در این‌ گلشن نمی‌گنجد

تو در آغوش ‌بی‌پروای دل‌ گنجیده‌ای ورنه

در این دقّت‌سرا امّید گنجیدن نمی‌گنجد

ببند از خویش ‌چشم و جلوهٔ مطلق ‌تماشا کن

که حسنی داری و در پردهٔ دیدن نمی‌گنجد

درشتیهای طبع از عشق گردد قابل نرمی

به غیر از سعیِ آتش آب در آهن نمی‌گنجد

دلِ آگاه از هستی نبیند جز عدم بیدل

به غیر از عکس در آیینۀ روشن نمی‌گنجد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها