
بیدل دهلوی- غزل شماره 1114
تا نفس ما و من غبار نبود
همه بودیم و غیر یار نبود
نخلِ این باغ را به کسوت شمع
جز گداز خود آبیار نبود
سعی پرواز آشیان گم کرد
بیپر و بالی آشکار نبود
عالم آیینه خانهٔ سوداست
جز به خود هیچکس دچار نبود
هر حبابی که باز کرد آغوش
غیر دریای بیکنار نبود
چه حنا رنگ ناز بیرون داد
دست ما نیز بینگار نبود
وهم بیپردگی قیامت کرد
نغمهٔ کس برونِ تار نبود
عشق از هرچه خواست شور انگیخت
خاک ما قابل غبار نبود
انتظار گل دگر داریم
اینقدَر رنگ و بو بهار نبود
سیر بام سپهر هم کردیم
این هواها و هوای یار نبود
سیر بام سپهر همکردیم
این هواها هوای یار نبود
حلقه گشتیم لیک بر در یأس
خلوتی داشتیم و بار نبود
محرمی چشم ما ز ما پوشید
چه توان کرد پردهدار نبود؟
نشنیدیم بوی زندهدلی
ششجهت غیر یک مزار نبود
غم تیمار جسم باید خورد
رنج ما ناقه بود بار نبود
عجز جز زیر پا کجا تازد؟
سایه آخر شترسوار نبود
هیچکس قدر زندگی نشناخت
وصل ما مردن انتظار نبود
عالمی در خیال عشق و هوس
کارها کرد و هیچ کار نبود
اینکه مختارِ فعل نیک و بدیم
بیدل آیین اختیار نبود