
بیدل دهلوی- غزل شماره 1107
تا کاتبِ ایجادم نقشِ من و ما بندد
چون صبح دمِ فرصت مسطر به هوا بندد
این مبتذلِ اوهام پُر منفعلم دارد
مضمونِ نفس وحشی ست کس تا به کجا بندد
از شبنم ما زین باغ طرفی نتوان بستن
خونی که به این رنگست دست که حنا بندد
سرگشتهٔ سوداییم تا کی هوس دستار
کم نیست اگر هستی مو بر سر ما بندد
بیسعی فنا ظالم از خشم نپوشد چشم
آتش ته خاکستر احرامِ حیا بندد
نقش بد و نیک آسان از دل نتوان شستن
آیینه مگر زنگار بر روی صفا بندد
در عذرِ اجابت کوش گر حرص گداطینت
ابرامِ تمنّایی بر دست دعا بندد
زحمتکش این منزل تا وارهد از آفات
دیوار و دری گر نیست باید مژهها بندد
تمثالی ازین صحرا جز خاک نمایان نیست
کو آبله تا عبرت آیینه به پا بندد
واپس نپسندد عشق افسردگی ما را
گر سکته تأمّل کرد بحرش چه جدا بندد
عالم همه موهومیست بگذار که بیدل هم
چون تهمت موهومی خود را همه جا بندد