
بیدل دهلوی- غزل شماره 1104
تا سازِ نفسها کمِ مضراب نگیرد
آهنگِ جنون دامنِ آداب نگیرد
عاشق که بنایش همه بر دوشِ خرابی ست
چون دیده چرا خانه به سیلاب نگیرد
بر پای تو گر باز شود دیدۀ مخمل
چون آینه هرگز خبر از خواب نگیرد
چون ریگ روان در سفر دشتِ توکّل
باید قدح آبله هم آب نگیرد
بیکینهام از خلق به رنگی که چو یاقوت
مو از اثر آتش من تاب نگیرد
درویشی من سرخوش صهبای تسلّی است
ساحل قدح از گردن گرداب نگیرد
زین خوابِ گمان وا نشود چشمِ یقینت
از تیغ اجل تا به گلو آب نگیرد
غفلت به کمینِ دمِ پیری ست حذر کن
کز پرتو صحبت به شکر خواب نگیرد
آخر به گهر محو شود پیچ و خم موج
تا چند دل از عالم اسباب نگیرد
بیدل به عبادتکدهٔ عجزپرستی
جز نقش کف پای تو محراب نگیرد