
بیدل دهلوی- غزل شماره 1102
تا ز عبرت سرِ مژگان به خمیدن نرسد
آنجه زیر قدم تست به دیدن نرسد
پیش از انجام تماشا همه افسانه شمار
دیدنی نیست که آخر به شنیدن نرسد
ای طرب در قفس غنچه پرافشان میباش
صبح ما رفت به جایی که دمیدن نرسد
نخل یأسیم که در باغ طربخیزِ هوس
ثمر ما به تمنّای رسیدن نرسد
بیطلب برگ دو عالم همه ساز است امّا
حرص مشکل که به رنجِ طلبیدن نرسد
شرر کاغذت آمادۀ صد پرواز است
صفحه آتش زن اگر مشق پریدن نرسد
نشود حکم قضا تابع تدبیر کسی
به گمان فلک افسون کشیدن نرسد
جوهری لازم آیینهٔ عریانی نیست
دامنِ کسوتِ دیوانه به چیدن نرسد
مطلب بوی ثبات از چمنِ عشرتِ دهر
هر چه بر رنگ تند جز به پریدن نرسد
شرح چاک جگر از عالم تحریر جداست
آه اگر نامهٔ عاشق به دریدن نرسد
بیدل افسانهٔ راحت ز نفس چشم مدار
این نسیمی است که هرگز به وزیدن نرسد