
بیدل دهلوی- غزل شماره 1097
تا دل از انجمنِ وصلِ تو مأیوس نبود
جوهرِ ناله درین آینه محسوس نبود
شب که شوق تو خسک در جگرِ محفل ریخت
شعلهٔ شمع به بیتابی فانوس نبود
بسکه نیرنگ دو عالم به خرامت فرش است
نقش پا هم به رهت جز پر طاووس نبود
یاد آن عیش که در انجمنِ ذوقِ وصال
داشت پیغام حضوری که به صد بوس نبود
سعی پرواز من آخر عرقی ریخت به خاک
اشک هم اینقدرش کوشش معکوس نبود
تا برآییم ز خجلتکدهٔ دامِ امید
بال برهم زدنی جز کف افسوس نبود
سیر آیینهٔ دل ضبطِ نفس میخواهد
ورنه آزادی ما اینهمه محبوس نبود
نوبهاری که تصوّر به خیالش خون است
ما به آن رنگ ندیدیم که محسوس نبود
جلوه در محفل ما جمله نقابآراییست
شمع آن بزم نیفروخت که فانوس نبود
در تظلّمکدۀ دیرِ محبّت بیدل
ناله فریاد دلی داشت که ناقوس نبود