
بیدل دهلوی- غزل شماره 1096
تا در آیینهٔ دل راهِ نفس واباشد
کلفت هر دو جهان در گره ما باشد
صبحِ شبنم ثمرِ باغچهٔ نیرنگیم
خنده و گریهٔ ما از همه اعضا باشد
گامها بسکه تر از موج سراب است اینجا
نیست بیخشکی لب گر همه دریا باشد
جلوه مفت است تو در حق نگه ظلم مکن
وهم گو در غمِ اندیشهٔ فردا باشد
زین گلستان مگذر بیخبر از کاوشِ رنگ
شاید این پرده نقاب چمنآرا باشد
پشت و رویی نتوان بست بر آیینهٔ دل
گل این باغ محال است که رعنا باشد
مژهای گرم توان کرد در این عبرتگاه
بالش خوابِ کسی گر پرِ عنقا باشد
سعی واماندگیام کرد به منزل همدوش
گره رشتۀ ره آبلهٔ پا باشد
به گشاد مژه آغوشِ یقین انشا کن
جلوه تا چند به چشم تو معمّا باشد
عشرتی از دلِ افسرده ما رنگ نبست
خون این شیشه مگر در رگِ خارا باشد
بی زبانی ست ندامتکشِ آهنگِ ستم
کف افسوسِ خموشی لب گویا باشد
دل نداریم و همان بارکش صد المیم
زنگ سهل است اگر آینه از ما باشد
بیدل آیینۀ مشرب نکشد کلفت زنگ
سینه صافیست در آن بزم که مینا باشد