
بیدل دهلوی- غزل شماره 1095
تا حنا از کفت به کام رسید
شفقِ رنگِ گل به شام رسید
مژده ای دل بهار میآید
قاصد بوی گل پیام رسید
تا عدم شد نفسشمار خیال
ذرّهٔ ما به انقسام رسید
هرچه دارد زمانه عاریت است
حقّ خود خواستیم و وام رسید
گلِ این باغ سرخوشِ وهم است
بادهها از هوا به جام رسید
اوج اقبال، نردبانها داشت
سعی لنگید تا به بام رسید
به مقامی که راه جهد گم است
لغزش پا به نیمگام رسید
عزم طاووس ما بهشتی بود
پرکشیدن به فهم دام رسید
یأس طبلِ نشاطِ دل بوده است
از شکست این نگین به نام رسید
نوبرِ باغِ اعتبار مباش
هرچه اینجا رسید خام رسید
خواجه گر بهرۀ نشاط گرفت
خواب مخمل به احتلام رسید
عزّت و آبروی این محفل
همه از خدمت کرام رسید
آه، مقصودِ دل نفهمیدم
بر من این نسخه ناتمام رسید
بیدل از خویش بایدت رفتن
ورنه نتْوان به آن خرام رسید