تا جلوهٔ بیرنگ تو بر قلبِ صُوَر زد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1094

تا جلوهٔ بیرنگ تو بر قلبِ صُوَر زد

تمثال ‌گرفت آینه در دست‌ و به در زد

همّت به سوادِ طلبت ‌گردِ جنون داشت

نُه چرخ ز بالیدن یک آبله سر زد

رفتی و نیاسود غبارم چه توان ‌کرد؟

بر آتش من ناز تو دامان سحر زد

بی‌روی تو از سیر چمن صرفه نبردم

هر لاله‌ که دیدیم شبیخون به نظر زد

زین ثابت و سیّار سراغم چه خیال است

گردیدن رنگم به درِ چرخ دگر زد

بی ‌برگ طرب کرد مرا قامت پیری

خم‌گشتن این نخل به صد شاخ تبر زد

افسون شعور از نفسم دود برآورد

آبی ‌که به رو می‌زدم آتش به جگر زد

بی‌یأس، دل از فکر وطن بر نگرفتم

تا آبله‌پا گشت گهر فال سفر زد

پروازِ نگاهی بتماشا نرساندم

چون شمع ز سر تا قدمم یک مژه پرزد

مژگانِ بهم بسته سراپردهٔ دل بود

حیرت‌زده‌ام دامن این خیمه که بر زد

فریاد که رفتیم و به جایی نرسیدیم

صبح از نفس سوخته دامن به ‌کمر زد

ما را ز بهارت چه رسد غیر تحیّر؟

تمثال‌ گلی بود که آیینه به سر زد

دشنامی از آن لعل شنیدم‌ که مپرسید

می‌خواست به سنگم زند آخر به گهر زد

بیدل دل ما را نگهی برد به غارت

آن‌ گل‌ که تو دیدی چمنی بود نظر زد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها