
بیدل دهلوی- غزل شماره 1093
تا به عالم، رنگِ بنیادِ تمنّا ریختند
گَردِ ما را چون نفس در راهِ دلها ریختند
واپسی زین کاروان چندین ندامت بار داشت
هرکه رفت از پیش، خاکش بر سر ما ریختند
گنج گوهر شد دل قومی که از شرمِ طلب
آبرو در دامن خود همچو دریا ریختند
ماتم مطلب غبارانگیزِ چندین جستجوست
آرزو تا خانه ویران گشت دنیا ریختند
صورت واماندگان آیینهای دیگر نداشت
عجز ما بیپرده شد نقش کف پا ریختند
قاتل ما چون سحر دامان ناز افشاند و رفت
خون ما چون گل همان در دامن ما ریختند
عیش این محفل نمیارزد به اندوه شکست
بیدماغان هم به طبع سنگ مینا ریختند
انفعال آرمیدن بسکه آبم میکند
سیل جوشید از کف خاکم به هرجا ریختند
حیرتِ آیینهام با امتیازم کار نیست
صورت بنیادم از چشم تماشا ریختند
این گلستان قابل نظّارۀ الفت نبود
آبروی شبنم ما سخت بیجا ریختند
بیدل از دام شکست دل گذشتن، مشکل است
ریزهٔ این شیشه در جولانگه ما ریختند