بیقراری در دل آگاه طاقت می‌شود

بیدل دهلوی- غزل شماره 1086

بیقراری در دل آگاه طاقت می‌شود

جوهرِ سیماب در آیینه حیرت می‌شود

بر شکستِ موج‌ تنگی می‌کند آغوشِ بحر

عجز اگر بر خویش ‌بالد عرض ‌شوکت‌ می‌شود

گریه‌ گر باشد غمی از زشتی اعمال نیست

روسیاهیها به اشکی ابرِ رحمت می‌شود

نفی قدر ما همان اثبات آب‌ روی ماست

خاک را بر باد دادن اوج عزّت می‌شود

ای توانگر غرّهٔ آرایش دنیا مباش

آنچه اینجا عزّت‌است آنجا مذلّت می‌شود

قابل شایستگی چیزی به از تسلیم نیست

سجده‌گر خود سهو هم ‌باشد عبادت می‌شود

از مقیمانِ طربگاهِ دلیم امّا چه سود

آب در آیینه‌ها آخر کدورت می‌شود

شعله‌ گر دارد سراغ عافیت خاکسترست

سعی ما از خاک گشتن خواب راحت می‌شود

مجمع امکان‌ که شور انجمنها ساز اوست

چشم اگر از خود توانی بست خلوت می‌شود

رنگ این باغم ز ساز عبرت آهنگم مپرس

هرکه از خود می‌رود بر من قیامت می‌شود

ناله‌ای کافی‌ست‌ گر مقصود باشد سوختن

یک‌ شرر سامان‌ صد گلخن ‌بضاعت می‌شود

غافل از نیرنگ وضع احتیاج ما مباش

بی‌نیازیهاست ‌کاینجا گرد حسرت می‌شود

غفلت ما شاهد کوتاه‌بینیهای ماست

گر رسا باشد نگه صیّاد عبرت می‌شود

بسکه مدّ فرصت از پرواز عشرت برده‌اند

بال تا بر هم زنی دستِ ندامت می‌شود

بیدل این‌ گلشن به غارت ‌دادهٔ جولان کیست

کز غبار رنگ و بو هر سو قیامت می‌شود

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها