بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال ‌کرد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1082

بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال ‌کرد

سنگ را بیتابیِ آهِ شرر غربال ‌کرد

از تبِ‌ سودای‌ مجنون خواندم‌ افسونی‌ به دشت

گردبادش تا فلک آرایش تبخال‌ کرد

ناله توفان‌خیز شد تا نارسا افتاد جهل

بلبل ما طرح منقار از شکست بال‌ کرد

قامت پیری قیامت دارد از شور رحیل

خواب ما گر تلخ کرد آواز این خلخال کرد

نفی خود کردم دو عالم آرزو شد محو یأس

گردش رنگ‌ گلم چندین چمن پامال ‌کرد

گر نباشد دل‌، دماغِ‌ کلفتِ هستی‌ کراست؟

الفت آیینه‌ام زحمت‌کش تمثال کرد

قوّت آمال در پیری یکی ده می‌شود

حلقهٔ قدّ دوتایم صفر ماه و سال کرد

سیر کوی او خیال آینه‌ای ‌پرداز داد

رنگهای رفته چون تمثال استقبال‌ کرد

خلقی از آرایش جاه انفعالْ ‌اندود رفت

صبح ما هم خنده‌ای بر فرصت اقبال ‌کرد

بی‌خمیدن نیست از بار نفس دوش حباب

بیدلان را نیز هستی اینقدرحمّال ‌کرد

شعلهٔ‌ ما بیدل از اسرار راحت‌ غافل است

از شکست رنگ باید سر به زیر بال کرد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها