
بیدل دهلوی- غزل شماره 1081
بی زنگ درین محفل آیینه نمیباشد
آن دل که تهی باشد از کینه نمیباشد
هر جلوه که در پیش است گردش به قفا دریاب
فردایی این عالم بیدینه نمیباشد
مجنون به که دل بندد، حسرت به چه پیوندد
در کسوت عریانی این پینه نمیباشد
حیف است کشد فرصت دردسر مخموری
در هفتهٔ میخواران آدینه نمیباشد
یک ریش به صد کوثر ارزان نکنی زاهد
در چارسوی جنّت پشمینه نمیباشد
یاران مژه بردارید مفت است فلک تازی
این منظر حیرت را یک زینه نمیباشد
در کارگه تجدید یکدست چمنسازی ست
تقویم بهار اینجا پارینه نمیباشد
هر گوهر ازین دریا دارد صدف دیگر
دل در کف دلدار است در سینه نمیباشد
گر اهل سخن بیدل سامان غنا خواهند
چون نسخهٔ اشعارت گنجینه نمیباشد