
بیدل دهلوی- غزل شماره 1072
پیِ تحقیق کسانی که گرو تاختهاند
همه چون صبح به خمیازه نفس باختهاند
عاجزی کسب کمال است که یکسر چو هلال
تیغبازانِ تعیّن سپر انداختهاند
حسنِ خورشیدِ ازل در نظر امّا چه علاج
سایهها آینه از زنگ نپرداختهاند
علمی کو که هوس گردنِ ناز افرازد؟
بسملی چند به حیرت مژه افراختهاند
راحت و وضع تکلّف چه خیال است اینجا
مفت جمعی که به بیساختگی ساختهاند
کم نشد شور طلب از کف خاکستر ما
وصلجویان فنا، همقفس فاختهاند
از اسیران وفا جرأت پرواز مخواه
پر ما جمله برون قفس انداختهاند
آستینها همه دست است به قدرتگه لاف
خودسران تیغ نیامی به هوا آختهاند
قدردانی چه خیال است در ابنای زمان
بیدل اینها همه از عالم نشناختهاند