
بیدل دهلوی- غزل شماره 1071
پیِ اشکِ من ندانم به کجا رسیده باشد
ز پیات دویدنی داشت به رهی چکیده باشد
ز نگاه سرکشیدن به رخت چه احتمال است
مگر از کمینِ حیرت مژه قد کشیده باشد
تب و تاب موج باید ز غرور بحر دیدن
چه رسد به حالم آنکس که ترا ندیده باشد
به نسیمی از اجابت چمنِ حضور داریم
دل چاک بال میزد سحری دمیده باشد
به چمن ز خون بسمل همه جا بهارِ ناز است
دمِ تیغ آن تبسّم رگِ گل بریده باشد
دل ما نداشت چیزی که توان نمود صیدش
سرِ زلفت از خجالت چقدر خمیده باشد
چه بلندی و چه پستی، چه عدم چه ملک هستی
نشنیدهایم جایی که کس آرمیده باشد
بم و زبر هستی ما چو خروشسازِ عنقاست
شنو از کسی که او هم ز کسی شنیده باشد
ز طریقِ شمع غافل مگذر درین بیابان
مژه آب ده ز خاری که به پا خلیده باشد
غم هیچکس ندارد فلکِ غرورپیما
به زبان مدبری چند گله می تپیده باشد
به دماغ دعوی عشق سر بوالهوس بلند است
مگر از دکان قصّاب جگری خریده باشد
همه کس سراغ مطلب به دری رساند و نازید
من و نازِ نیمجانی که به لب رسیده باشد
به هزار پرده بیدل ز دهان بینشانش
سخنی شنیدهام من که کسی ندیده باشد